شعرزندگانی

بعد از آن طوفان و آن سیلاب‌ها/ کم کم آرامش گرفتند آب‌ها
غیر از آن قومی که شد کشتی‌نشین/ شد تهی از آدمی روی زمین
عاقبت کشتی به ساحل در نشست/ نوح با یاران خویش از ورطه رست
زندگی بالندگی از سر گرفت/ زندگانی جلوه‌ای دیگر گرفت
بگذرد تا زندگانی بر مراد/ زندگان، هر کس پی کاری فتاد
خاک شد گل، گل چو خشت خام شد/ خشت روی خشت، پی تا بام شد
نوح را هم اوفتادش کار گل/ کار گل را برگزید از جان و دل
ساخت از گل کوزه‌هایی چند نوح/ داشت با آن کوزه‌ها پیوند نوح
تا که روزی یک مَلک با احترام/ نوح را آورد از حق این پیام
گفت باید کوزه‌ها را بشکنی/ نوح در پاسخ هراسان گفت نی
کوزه‌ها را ساختم با دست خویش/ بشکنم گر کوزه دل گردد پریش
نیشتر گر کس به قلبم برزند/ نیکتر تا کوزه‌ها را بشکند
بار دیگر آن ملک آمد فرود/ در سرای نوح، گفت او را درود
گفت حق گفتت، که ای نوح نبی/ چون تو جنبادی به سوی ما لبی
خواستی تا شویم از این چرخ پیر/ منکران را از صغیر و از کبیر
من فرستادم بسی توفان و سیل/ بندگان را غرق کردم، خیل خیل
خواستم چون بشکنی کوزه‌ی گلت/ کوزه بشکستن بسی شد مشکلت؟
پس چه‌سان بی‌اعتنا بر جان خلق/ خواستی تا برکنم بنیان خلق
خود جهان از زندگان آکندمی/ پس چو گفتی بیخشان برکندمی
آن که خود یک کوزه را مشکل شکست/ این چنین آسان جهانی دل شکست؟
آن که را اندیشه‌ای هم‌چون تو نیست/ نیست در روی زمینش حق زیست؟
نوح گریان سوی کوزه برد دست/ کوزه‌ها بر سنگ، نی، بر سر شکست

اثر: حمیدمصدق

/ 0 نظر / 7 بازدید